خورشید زندگی
هلیا دختر نازم

دیگه باید سال به سال بیایم و پیغام بزاریم امروز اگه خدا بخواد میخوام به همه دوستای وبلاگیمون سر بزنم کلی از خوندن پیغاماتون اول شرمنده و سپس کلی خوشحال گشتم.

هلیا جونم هم دیگه واسه خودش خانومی شده و دیگه پاییز میره پیش دبستانی 2 و من هم اصلا" متوجه گذشت زمان نشدم.

چند تا عکس یادگاری هم براتون میزارم:

عکس جدید هلیا جونم توی مهدکودک سالار

عید 92- خونه مامانی -شمال

ع

لاهیجان - نوروز 92

باغ لاله گچسر - اردیبهشت 92

با

زرین دشت - جاده فیروزکوه



موضوع : MEMMMMMMMMMORIES

نوشته شده در تاريخ 10:59 | چهارشنبه 22 خرداد 1392 توسط مامان سارا

عکسای تولد هلیا جونم به روایت تصویر با حضور پانیذ و دیانا جون

niniweblog.comniniweblog.com

7

niniweblog.com

3

niniweblog.com

1

niniweblog.com

2

niniweblog.com

4

niniweblog.com

5

niniweblog.com

5

niniweblog.com

6

niniweblog.com

8

niniweblog.com

9

niniweblog.com

12

niniweblog.com

13

niniweblog.com

14

niniweblog.comniniweblog.com



موضوع : PARTY

نوشته شده در تاريخ 16:48 | جمعه 6 مرداد 1391 توسط مامان سارا

هلیا جون عزیز دلم تولدت مبارک

اینو همیشه بدون که من و بابایی خیلی خیلی دوست داریم

عکسای تولدت رو بزودی میزارم

راستی کیک تولد هلیا جونم باب اسفنجی بود



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:02 | شنبه 31 تير 1391 توسط مامان سارا

سلام به همه دوستای خوب و مهربون هلیا که همیشه با ما بوده اند.

مشکلاتی که برام تو این چند وقت پیش اومد باعث شده بود که نتونم دفتر خاطرات دخملی رو آپ کنم ولی دوباره (گرچه کمرنگ) اومدیم.

هلیا جون از تاریخ اول تیرماه 91 به مهدکودک جدید می رود و خدا رو شکر خیلی خیلی از مهدش راضی هستیم. اسم مربی هلیا سحر جون هستش هلیا بعضی وقتا که می خواد از مهد تعریف کنه اشتباهی میگه زیبا جون بعد با صدای بلند میخنده  و میگه دلم برای زیبا جون یه ذره شده می شه بریم ببینیمش...

چون تولد هلیا جونم توی ماه مبارک رمضان هستش یک هفته ای زودتر تولد براش می گیرم ولی از یه طرف هم با امتحاناتم همزمان شده ..... ولی خوب همه تلاشمو می کنم که خوب برگزار بشه تاریخ احتمالی تولد هلیا جونم 29 تیرماه خواهد بود.

نیمه شعبان بعلت تعطیلی پنجشنبه یه مسافرت 3 روزه به شمال داشتیم که واقعا" خیلی لازم و کافی بود و کلی ریکاوری شدیممممممممممم

عکسای این چند وقت:

niniweblog.com

 مشهد اردیبهشت 91- شهادت حضرت فاطمه

آکواریم

niniweblog.com

هلیا و من بعد از سفر مشهد دوباره فرداش رفتیم فرودگاه و دوباره سفر کردیم شمال پیش مامانی و بابارضا ساعت 12 رسیدیم رامسر و مامانی اینا اومدن دنبالمون .....

فرودگاه

niniweblog.com

عکسای شمال .... فردای آنروز پانیذ هم با مامانش و کامیاراینا اومدن شمال

شمال

niniweblog.com

دخمل خاله

niniweblog.com

ماشین بابایی

niniweblog.com

پارک پردیسان

niniweblog.com

واندرلند

niniweblog.com

واندرلند 2

niniweblog.com

پارک

niniweblog.com

نقاشی

niniweblog.com

باغبان

niniweblog.com

دریا

niniweblog.com

دریا

niniweblog.com

niniweblog.com

موج

niniweblog.com

ساحل

niniweblog.com

دریا



موضوع : MEMMMMMMMMMORIES

نوشته شده در تاريخ 11:51 | دوشنبه 19 تير 1391 توسط مامان سارا

یه سلام گرم به همه دوستای وبلاگیمون دلم واسه همه کلی تنگ شده بود شرمنده که همگی اومدید و سر زدید ولی بازهم ما نبودیم اومدیم که دوباره اکتیو باشیم قول مردونه میدم البته اگه گرفتاریها بزاره (کلی دلیل برای نبودنم داشتم که حالا یه پست میزارم و همه رو توضیح میدم) این مهمه که هنوز دوستای گلمو رو دارم و هلیا جونم هم برای همشون پیغام میزاره

برای ری- اکتیو شدنمون هم عکس میزاریم تا پست خالی نمونه.....

مینی موس

پلی هاوس

 باربی هاوس

هلو کیتی

هلی و پانی

هلیا و پانیذ

عروسی

ژست دخملی

هلیا جونم عید نوروز 91

هلیا و ماهی قرمز

جاده 3000

هلیا و بابایی و برف

هلیا و گلابگیری

نقاشی هلیا جون

به زودی خونه همه میایممممممممممم :)

 



موضوع : MEMMMMMMMMMORIES

نوشته شده در تاريخ 16:59 | يکشنبه 20 فروردين 1391 توسط مامان سارا

عکساین عکس روز جشن یلدا از بچه های مهدکودک گرفته شده که هلیا و پانیذ باهم عکس انداختن

 



موضوع : PHOTO HOUSE

نوشته شده در تاريخ 11:08 | سه شنبه 20 دی 1390 توسط مامان سارا

سلام به همه دوستای خوب و باوفا که همش با این بی وفایی های ما میومدن و به ما سر میزدن و پیغام میگذاشتن من همش یک هفته مسافرت بودم و زود برگشتم تو این مدت هلیا هم خیلی بهش خوش گذشته بود هر روز خونه مامانی بود و کمتر به مهدکودک رفته بود دیر از خواب بیدار میشد و صبحونه که میخورد هر روز میرفت ددر یه روز هم با پانیذ و خاله پروانه (دستش درد نکنه ) رفته بودن سرزمین عجایب یه روز هم با بابایی مجردی رفته بودن خونه مادرجونی (مامان بزرگ هلیا) وقتی از سفر اومدم خونه مامانی اینا خیلی هیجان زده بودم با صدای بلند هلیا رو توی راه پله صدا کردم هلیا رو که دیدم اشک تو چشمم جمع شد احساس کردم دخملی خیلی بزرگ و خانم شده مامانی هم دستش درد نکنه هلیا رو حموم برده بود و کلی ترو تمیز شده بود موهاش بلندتر شده بود من گریه میکردم هلیا می خندید

خلاصه سوغاتی هاشو یکی یکی میدادم و خوشحال میشد و می خندید قربونش برم انقدر ذوق کرده بود که اونروز بعدازظهر از شوقش ساعت 4 بغل بابایی خوابید.

ولی خیلی تجربه ی خوبی بود که از هم دور باشیم بنظر من لازم بود که پیش بیاد (مخصوصا" برای من که خیلی احساساتی هستم)

دوباره از همه دوستای خوب و باوفام تشکر و قدردانی می کنم. (ببخشید که جواب نظرات را ندادم )

 

هلیا

این نقاشی آدم آهنی هلیا خودش کشیده و خودشم عکس انداخته (دستش یه ذره لرزیده) از تولید به مصرف .........

نقاشی



موضوع : MEMMMMMMMMMORIES

نوشته شده در تاريخ 13:41 | شنبه 10 دی 1390 توسط مامان سارا

هلیا جونم امشب سومین شبی هست که بدون تو میخوام برم بخوابم قبلش اومدم عکساتو ببینم و وبلاگتو ببینم وقتی دیدیمت فهمیدم که چقدر دلم واست تنگ شده آخه دیگه اشکام نمیزارن که بیشتر بنویسم فقط چند خط یادگاری نوشتم که بعدا" برات بعنوان یادگاری بمونه عزیز دلم اینجا همه چی بوی کریسمس و تزئینات سال جدید میلادی رو داره همه جا پر از وسایل کریسمس شده برات چند تا عکس میزارم که بدونی چقدر این شهر قشنگ و ساکت و در عین حال زیباست جاتو حسابی اینجا خالی کردم (البته همراه با بابایی) رفتم اینجا کلی برات شکلات و اسباب بازی خریدم ولی متاسفانه نمیشه زیاد خرید کرد چون اینجا واقعا" همه چی گرونه

کباب کلارا

رودخانه راین

کریسمس



موضوع : MEMMMMMMMMMORIES

نوشته شده در تاريخ 0:24 | چهارشنبه 9 آذر 1390 توسط مامان سارا



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع : MEMMMMMMMMMORIES

نوشته شده در تاريخ 11:36 | سه شنبه 1 آذر 1390 توسط مامان سارا

سلام به همه دوستای عزیز خیلی ممنون که همگی به یادمون بودید و به ما سرزدید و پیغام گذاشتین از وقتی نبودیم کلی اتفاقای خوب و قشنگ برای همه بچه ها پیش اومده

  • بالاخره خواهرم پروانه جون عکسای قشنگ پانیذ جون رو توی سفر اسپانیا آپ کرده 
  • امیرعلی و آریا جونم بزرگتر و آقاتر شدن
  •  تولد النا جون شده که واسه خودش یه مینی موس خوشگل و خانوم شده بوده و کلی شیطونی کرده
  • آویسا جونم کلی مامانش براش خاطرات قشنگ گذاشته
  • و مریم جونم کلی از خاطرات دیاناجون گذاشته (شرمندشم شدم این همه بهش توی تولد زحمت دادیم بعدش یه زنگ بهش فرصت نکردم بزنم )
  • سوری جون با خاطرات شیرین و قشنگش و عکسای بروزش که همیشه آپ هستش 
  • و ... دوستای دیگه ببخشید اسم همه رو نبردم.....

و اما عکسای هلیا جونم

ما دوباره در ماه آبان (طبق روال هر ماهه ) یک سفر به شمال داشتیم در مسیر رفت جاده انقدر زیبا و جذاب شده بود که من همش در حال شکار لحظه های طبیعت زیبای برف بودم. (هلیا جونم هم همه مسیر رو خواب بود)

چالوس

سیابیشه

کوه

رسم دیرینه هلیا خانوم برای خریدن کیک از کاکا و گرفتن تولد

تولد

عکس درخت خرمالو خونه مامانی توی شمال

خرمالو

عکس هنری اینجانب از نمای ساحل و دریا :

ساحل

هلیا جونم توی ساحل

آدم آهنی ساخته دست خانم مهندس هلیا خانم (کلی ذوق کرد) این عکس رو هم خودش انداخته

آدم آهنی



موضوع : MEMMMMMMMMMORIES

نوشته شده در تاريخ 15:20 | دوشنبه 30 آبان 1390 توسط مامان سارا
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ